تبليغاتX
امپراتور

امپراتور

اولین کشوری که به تاسیس بیمارستان پرداخت، کشور ایران بود. روانسون
اولین ملتی که احتیاج به مواد خوراکی و زراعی نداشتند، ایرانیان بودند. سقراط
اولین هیات اجتماعی که در ازدواج و سپس در عائله و خانواده و بعد در یک مملکت تشکیل شده، در ایران بوده است. سیسرون
اولین دولتی که ثبت اسم و علائم و صورت و قیافه واردین و بیگانگان را به کشور مقرر داشت، دولت ایران بود. روانسون
اولین ملتی که اصول خدمت سربازی را معمول و مدارس مخصوص جهت تعلیم ایجاد کرد و جوانانش را بدون رعایت اصل و نسب یکسان در آنجا تحت مراسم سخت گذاشت، ایرانیان بودند. سقراط
ایرانیان برای حفظ احترام یکدیگر هرگز در حضور هم آب دهان بر زمین نمی اندازند. هرودت
ایرانیان از کردارهای ناپسند هرگز سخن نمی گویند. هرودت
ایرانیان صفات نیک خود را با تمام ثروت شام و آشور برابر نمی کنند. گمنام
ایرانیان در هر کاری میانه روی را اتخاذ می نمایند. گزنفون
ایرانیان اولین ملتی بودند که با زر خریدان و بردگان خود چون فرزند رفتار می کردند. هرودت
ایرانیان با کمال دقت و احتیاط از سخنان بیهوده ، حذر می نمایند و از کردارهای ناپسندیده هرگز سخن بزبان نمی رانند. هرودت
ایرانیان از دروغ و نا سپاسی و فریب می پرهیزند و از این روست که یونانیان با دیده حرمت و حیرت و احترام به آنان می نگرند. گزنفون
ایرانیان در هر کس که صفات نیک می یافتند بدیده بزرگی و احترام بدو می نگریستند هرچند که آن خوی در یکی از دشمنان آنان ظاهر می شد. هرودت
ایرانی با اخلاق ترین ملل دنیاست و حسن ظاهر دلیل است بر حسن باطن. سقراط
ایرانیان بر نفس خویش تسلطی سخت دارند و همیشه می کوشند تا هرگونه بدی و زشتی را از خویش دور سازند. گمنام
ایرانیان دروغ را زشت ترین چیز ها شمرده اند و بعد از آن قرض را سخت بد دانند. هرودت
ایرانی بی باک ، فداکار و با تربیت است. سقراط
ایرانیان دارای وجدانی پاک و اخلاقی نیکو هستند. سقراط
ایرانیان بواسطه تعالیم عالی از هر نواقصی بری هستند. پلوتارک
ایرانی ها صفاتی دارند که در هیچ یک از ملل قدیم نبوده است. این صفات عبارتند از : ادب ، شجاعت ِ اخلاقی و جوانمردی. صفات ذکر شده را ایرانیان از ابتدای تاریخشان دارا بودند. کریستن سن

پس به ایرانی بودن خود ببالیم

سپهر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:26  توسط سهیلا  | 

آرش کمانگیر

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بام دیدن
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:22  توسط سهیلا  | 

نژاد آریا...

 

تیر آرش در کمانم ... نام ایران بر زبان ...


قله ها در زیر پایم ... کهکشانها آشیانم ...


سرکشم چون کوه آتش آتشم ...آتشفشانم ...



چون سیاوش پاک پاکم ... همچو رستم پهلوانم ...



کاوه ام آزاده مردم ... تارو پود کاویانم ...



من زماد و از هخایم ... از ارشک ساسانیانم ...


مازیارم...بابکم ... من رهبر آزادگانم ...


جشن یلدا ... جشن نوروز... هم سده هم مهرگانم ...



نور خورشید نور چشمم ... آسمان بی کرانم ...



زاده پاک اهورا ... من همان ایرانی پاک ...


از نژاد آریایم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:6  توسط سهیلا  | 

اهورامزدا ...

 

" خدای بزرگ است اهورامزدا ، که این زمین را آفرید ، که آن آسمان را آفرید ، که

انسان را آفرید ،

که شادی را برای انسان آفرید ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 20:48  توسط سهیلا  | 

ایران ...

 

به نام ایزد یکتا

 

ز هر کشور به هر پیشینه پیشیم....

 

چو ما بیگانه از فرهنگ خویشیم                           

                                                   از این  بیگانگی  دائم  پریشیم

نمی دانند این مردم به تحقیق

                                                  ز هر کشور به هر پیشینه پیشیم ...

   

 

به ایران بیندیشیم که سه هزاره است تا  به همت فرزندان نخبه ، خویش به جهان سر بلند زیسته است .

 

به این سرزمین بیندیشیم ، که مردمش ، چنان که جغرافیا و آداب و رسوم اش گونه به گونه اند ؛ ولی از تاریکی ها ، پرتگاه ها و دشواری های فراوان تاریخ ، در همه ی دوران ها ، آن سان به شیوه ای یکسان گذر کرده ، که گویی به روشنای چراغ خردی یگانه راه سپرده است .

 

به مردم ایران بیاندیشیم   که اتحادی نانوشته و حتی ناگفته را ، که مایه ی بقای هویت و استقلالشان یوده ، به زمان نیاز چندان محترم داشته ، جدی گرفته اند که در حیات خود ، بارها ناظر از هم گسیختن رسن اتحاد مکتوب و و مقدس ملت های متعددی بوده ، که تمدن خود را ابدی می اگاشتند .

 

 

" به خواست اهورامزدا ، من چنینم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم .

دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد . همچنین دوست ندارم که به حقوق

توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد. آنچه را که درست است من آن را دوست دارم . من دوست

برده ی دروغ نیستم. من بد خشم نیستم. حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند ،

آن را فرو می نشانم . من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم ."

 

 

این است بخشی از معتقدات داریوش که خود در سنگ نبشته اش اعلام میکند. چنان بیانیه ای از زبان یک شاه،

در سده ی ششم  پ.م   به معجزه می ماند. از بررسی دقیق لوح های دقیق تخت جمشید نتیجه می گیریم که داریوش واقعا هم با مسائل مردم ناتوان همراه بوده است. این لوح ها می گوید که در نظام او حتی کودکان خردسال از پوشش خدمات حمایت  اجتماعی بهره می گرفته اند، دستمزد کارگران در اساس نظام منضبط مهارت و سن طبقه بندی می شده، مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز ( حق الاولاد ) استفاده می کرده اند، دستمزد کارگرانی که دریافت اندکی داشتند با جیره های ویژه ترمیم می شد تا گذران زندگی شان آسوده تر باشد. حقوق زن و مرد برابر بود و زنان می توانستند کار نیمه وقت انتخاب کنند، تا از عهده ی وظایفی که در خانه به خاطر خانواده داشتند، بر آیند .

 

 

این همه ( تامین اجتماعی )، که لوح های دیوانی هخامنشی گواه آن است، برای سده ی ششم پیش از میلاد  دور از انتظار است. چنین رفتاری، که فقط می توان آن را مترقی خواند ، نیازمند ادراک و دورنگری بی پایانی بوده است و مختص شاه مقتدر و بزرگی است که می گوید : " من راستی را دوست دارم."  و حتی به همسران خود آموخته بود که با تمام توان این راستی و عدالت را مواظبت کنند . آن ها هم درست مثل هر مستخدم و کارمند دولت هخامنشی ناگزیر از پذیرش دقیق حسابرسی کلیه ی درآمدها و مخارج خود بودند و همان نظم و سخت گیری عمومی را شامل می شد ند. شاه بر کلیه ی مخارج دربار خویش از جمله مخارج سفر خود و همراهانش نظارت داشت .

 

 

به ایران بیاندیشیم ...

 

     

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:30  توسط سهیلا  |